خواهـم كه بينم روي او آن چهرجان افـزاي او دســتي زنـم در زلف او آنجـا نـشینم پـاي او
باشـد چو رسم دلبران رويش هميشه در نــهان تا كــي بـماند حســرتـم از چـهره زيـــباي او
روزم رسانم تا به شب وآنگـه بـنالم تا سحــــر باشـد بسازم محــفلي از عشق جانــفـرساي او
روزم ســـيه چـون زلف مشـــكـين ســــاي او شـــامــم خــراب از صحـبت و ســـــوداي او
جانم بسوخت اندر غمش نايي نمانده در تنـــم شـوري فـتاده در دلم از عشـق پرغوغــاي او
بايد كه طـراري كـنم با عشـق او بازي كــنم باشــــد اميــدي در دلـــم از ديـدن فـــرداي او
گويـند رفيـقان رهـم از چـه برفتي در رهــش گويم شنيدي اين سخن از سرو چون بالاي او
گويند كه باشد دلبرت؟جانت بسودي در غمش گـويم كه دارم مـن سـخن ازهيبت والاي او
گويـم كه از خـتم رسـل و زاده دخت رســول عشـقي نشسته بر دلـم از يوسف زهــراي او

