ســاقی ومـطــرب و جـــام مـی ومـیـــخـانه خداست
گـرنظرنیک کنی سرای دل ومامن جـانانه خداسـت
آن مــــــرادی کــه تــو وصـلـــش خــواهــی اوسـت
وآن بهـــشت و آن ســــرور مستـانه خـــداسـت
قـــــدح پــر زشــــراب و مـــا نه ایــم دردی کــش
زآنکـه تقصــیر زما وآن ســاقی رندانــه خـداسـت
گـــــر رهــــــرو عـــشـــقی تــو بـنــــه پـای بـه راه
تا ببـینــی کـه بهــشــت و در مـیخانه کجـاســت
چـــــون رســـی بـر درایــن مـیکــــده با نـالــه و آه
هـیـــچ نگـویی قـدح و سـاقـی و مـیخانه کجـاست
گــــــرکــه ایـن دل بـرســد بـردرمیـــخانه عــــشق
دم نیــــارد کــه کـجـا بــودم و میـخانه کــجـاسـت
ادامه مطلب...
خواهم که باشم محرمی از محرمان کوی تـو من عاشـقی افتاده ام در بی نشان کوی تو
گــــر دســتگــیری کـــنی ایـن افــــــتاده را کـــی کـــم شــود و ز هـیبت نیـــــکوی تو
خواهـــم که مانی در برم یا ره نمایی، دلبــرم تا چنگ برآرم من همی اندرخم گیسوی تو
گــــر چه دورافـــتادم از بـرت ، ای دلـــــــبرم با گـریه مســتانه ام بازگـردم من سـوی تو
یا رب برآر این حاجتم یا وارهـان زین آتشم باشـد کـز هر طـرف گـردم مــقـیم کــوی تو
آنگه درآیم در سـماع نعـــره برآرم ازسـماء از دیــــــدن آن عـــنـبـــــرین گــــیـسوی تو
یارب چوافکـند سـرگـشته چنگ اندرگیسویت باشد که همراهیـش کنی شاید ببیند روی تو
افتاد بسوخت و دم بر نیاورد.
معبودا ، در فراق تو سوزشی است و وصال تو سوزنده تر الـهی ، ما به
کم قانع نه ایم ، بیش ما را نصیب کن.
خـدایا، خلاف عـهد کردیم و افــشای راز خلوتیان نـمودیم ، افـسوس که
مهجور کوی تو گشتیم، افسوس....
یا رب ، این وصل را هجران شـد و سوختیم از این هجران ، سوختیم....
الهی ، ما را به آتش وصـل خود بسوزان که خوشـتر از این در دو کـون
نـیابیـم .
گویند که ماه آیینه دار آفتاب است ودل عـاشـق آینه جمـال دوست.
واحسرتا که زنگارها بر این آیینه نشسته است و سیلاب سرشک را توان زدودن
آن نیست.
الهی ، عنایتی فرما تا که این دل آیینه دار جمال تو گردد که دل چو جلا
یافت دیده ای یابد کز دیده سر بصیرتر.
یا رب این بصارت را نصیبمان فرما تا که یوسف صدیق خود را جز در
بازارعـشق تو نفـروشـیم وبا کسی جز تو مـعامله نکنیم.
*************
الهی ما را به شراب وصل خود مست بگردان
((آمین یا رب العالمین))
پروردگارا ! اگر مرا بلند کنی ، کیست تا مراپست سازد؟
و اگر مرا پست کنی کیست تا آن کس که مرا بلند گرداند؟
و اگر گرامیم داری ، کیست تا خوارم کند؟
و اگر خوارم نمایی ، کیست آنکس تا گرامیم گرداند؟
( صحیفه سجادیه )
ما عاشــق و دیوانه وپیـمانه به دستیم از خود شده بیگانه و معشوقه پرستیم
بر سرزنش خار سرو دست فشاندیم زان روز که بر پای دل از پاننشستیم
بر ما مکنید عیب که در دایره عشق دل بر سـر آن طــره آشـفته ببستیــــم
امـروز نگــشـتیم اســیرسـر زلـفت ما بسـته به این سلسـله از روزالستیم

